تبليغاتX
 درخت سيب عاشق
 

علی امام من است و منم غلام علی

 

به اوج می برد امشب مرا هوای شما

که عشق را بنویسم، فقط برای شما

نگاه می کنم اینجا به رد پای شما

ومی رسم به خدا ، تاخدا ،... خدای شما

که آفرید شما را زمین هوایی شد

وکعبه  کعبه شد و خانه ای خدایی شد

و بال هور وملک فرش این قدم ها شد

زمین برای حضور تو در تمنا شد

زاشک شوق ملائک ستاره پیدا شد

وعشق بر تن هفت آسمان هویدا شد

عصای دست نبی بوده ای و دست خدا

تو دستگیر کلیمی ، تو دستگیر عصا

شکوه عدل شمارا عقیل می داند

نگاه بت شکنت را خلیل می داند

شکاف کعبه شما را دلیل می داند

وشأن وصف تورا جبرئیل میداند

که از زبان خدا بر تو آفرین میگفت

وبا صدای بلند خودش چنین میگفت:

رقم زده است خدا عشق را به نام علی

 فلک نشسته به حسرت برای گام علی

ملک نشسته دوزانو به احترام علی

((علی امام من است و منم غلام علی))

به لحظه لحظه ی عمرت خدا تبسم داشت

وبا صدای شما با نبی تکلم داشت

کرامتی که تو داری الی الابد باشد

همیشه ذکر لبم یا علی مدد باشد

شجاعتی که دلت داشت بی عدد باشد

گواه من سر عمربن عبدود باشد

شمار فضل شمارا ،خدا فقط داند

نشانه های خدا را ،خدا فقط داند

 

مجید تال


 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 2:42 موضوع | لینک ثابت


من آماده برای شهادتم

 

برای سید تنهایم

 

......

 

امروز سقیفه ای دیگر در راه است

 

نمیدانم برای سوزاندن کدامین در آمده اند

 

طناب برای بستن  کدامین دست محیا کرده اند

 

هیزم برای چیست

 

 کور خوانده اید

 

علی تنها نیست

 

هنوز از ماذنه ها

 

صدای اشهد ان علی ولی الله میآید

 

با هیزمهای خودتان  به آتش میکشیمتان

 

دست خدا با ماست

 

ما را از شهادت نترسانید

 

 علی جان

 

اینجا  ایران است کوفه نیست

 

" سید امیر حسین میرحسینی"



 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت


      ما را ز چند و چون مترسان

      از چهره ی گلگون مترسان

      ابري دل و دريا تباريم

      ما را از اين هامون مترسان

      عشاق بي نام و نشان را

      از قصه مجنون مترسان

      از من نصيحت بر تو ، هرگز

      خون داده را از خون مترسان

       ...

خضیب


 

نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت


و مکرو مکرالله والله خیر الماکرین

   خداوند در كمين ستمكاران است. ...

 

 


چيزي از ما شدن نمي دانيد


 ظاهرا مثل سنگ ميمانيد

زندگي تان پر از خرافه شده است

عشق از دستتان کلافه شده است

او که عاشق شدن گناهش بود

 مرگ تاوان اشتباهش بود

من به حافظ تفالي زده ام

من به آينده ها پلي زده ام

خواهد آمد کسي که در راه است

طرف صحبتش دل چاه است

به بيابان اميد  خواهد داد

اقتداري به بيد خواهد داد

سر کوچه چراغ خواهد زد

وسري هم به باغ خواهد زد

درصف اقتدا نخواهد ماند

او فرادا نماز خواهد خواند

 او که يک شب گريست خواهد رفت

آبرويي که نيست خواهد رفت

ازشما اعتراف خواهد خواست

که بگوييد تازيانه کجاست

زود از فرصت استفاده کنيد

روي خود نقشه اي پياده کنيد

شايد او از تبار باران شد

شايد از آمدن پشيمان شد

 

سید امیرحسین میرحسینی

 


 

نوشته شده توسط محدثه در سه شنبه دوم تیر 1388 ساعت 2:4 موضوع | لینک ثابت


در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع


 

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 3:7 موضوع | لینک ثابت


آه و نگاه


 

 

به تازه كردن اندوه من می‌آيند، آه...

مسافران كه هر از گاه می رسند از راه

 

نمانده است تو را هيچ ياد يار و ديار

نمانده است مرا هيچ غير آه و نگاه

 

نشسته است به راهت هزار چشمِ سپيد

تو دل به راه‌ ندادی هزار سال سياه

 

من آه مي‌كشم و باز بيشتر شده است

مهِ زمين و دم آسمان و هاله ماه

 

حساب روز و شب و سال و ماه دستم نيست

تو خود به ياد بياور قرار خود را گاه

 

گمان مبر كه دگر بی‌ تو زنده خواهم ماند

به عزت و شرف لا اله الا الله...

 

محمد مهدی سیار


 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه نهم خرداد 1388 ساعت 1:53 موضوع | لینک ثابت


السلام علیک یا فاطمه الزهرا (س)

سرسنگين

غصه ات اي ملك سوخته پر سنگين است

گريه ام روز و شب و شام و سحر سنگين است

كس زمن بعدِ تو بر صبر توقع نكند

بشكند چون كه كمر، درد كمر سنگين است

بانويم، هست يقينم كه ترا چشم زدند

وضع و حال تو بگويد كه نظر سنگين است

با علي حرف بزن تا كه نگويند به هم

با علي مثل همه فاطمه سرسنگين است

رمقي نيست كه حركت بدهي جسمت را

نتواني بزني بال كه پر سنگين است

تك و تنها وسط راه رهايم نكني

راهزن پر شده و بار سفر سنگين است

همه با ديدن روي تو چنين مي گفتند

دست آنكس كه تو را زد چه قدر سنگين است.

             غلامرضا حق پرست


همدرد علي

دردم آرام نشد تا كه غمت را ديدم

سوختم تا به سحر از جگرم ناليدم

تو كه بودي يل خيبر شكن هاشميان

بارها بازوي تو زين سببت بوسيدم

سخني گو تو كه شايد دلم آرام شود

تا حياتم دهي و زنده شود اميدم

من اگر ناله كنم درد امانم بُرده

بارها از ستم جور بخود پيچيدم

اين همه سال به تو زهره تابان بودم

به اميدت همه شب بهر تو مي تابيدم

آن زمان خواست عدو آتش كين افروز

من زجان تو و طفلان خودم لرزيدم

دل لرزان تو را زير لگد حس كردم

من خودم هيچ براي دل تو لرزيدم

درد برده رمق و تاب و توان نيست مرا

ورنه مي شد به خدا بهر تو مي خنديدم

اين مصيبات كه آمد به سرم هيچ نبود

فقط از غربت و مظلومي تو  رنجيدم

            كمال مومني


 
مثل قديم

جارو بدست مي شوي و كار مي كني

داري براي خانه غذا بار مي كني

شكر خدا كه پا شده اي راه مي روي

مثل قديم با همه رفتار مي كني

فضه براي تو اينجاست فاطمه

تقسيم كار با تن بيمار مي كني

لبخند مي زني دلم آرام تر شود

يا سقف خانه بر سرم آوار مي كني

وقتي سوال مي كنم امروز بهتري

جارو بدست مي شوي و كار مي كني

           حسين رستمي


پروانه ي شمع سحرت مي گردم

اي كعبه خودم دور سرت مي گردم

امروز به جبران نود زخم احد

بنگر كه چگونه سپرت مي گردم

       علي اكبر لطيفيان


در زير لگد دو چشم من سوي تو بود

گيسوم پريشان تو و موي تو بود

با پهلوي بشكسته تو ديدي حيدر

زهرا همه جا هميشه پهلوي تو بود

          جواد حيدري


 

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 ساعت 2:26 موضوع | لینک ثابت


ساعت سنگین


رسيده ساعت سنگين جان سپردن من

 

بيار قطعه زميني براي مردن من

 

 

رسيده لحظه دندان به هم فشردن تو

 

رسيده لحظه پنجه به هم فشردن من

 

 

به نام تو شده بودم همين دو سه شب پيش

 

چقدر زود گذشت از به تو سپردن من

 

 

و من ميان دو راهي شکست خورده شدم

 

ترک نخوردن تو يا شتک نخوردن من

 

 

چقدر صفحه تقدير را ورق زده ام

 

که پاره پاره شده از ورق شمردن من

 

 

و بعد از اين که بميرم کنار تو هستم

 

زياد کار ندارد چگونه بردن من

 

 

شروع مي شوم از انتهاي غربت تو

 

تمام مي شوي آغاز خاک خوردن من

 
رضا جعفری


 

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 ساعت 3:2 موضوع | لینک ثابت


عطر ياس

 

خلقت از روز ازل مديون عطر ياس بود

حضرت حيدر به نام فاطمه حساس بود

اي که ره بستي ميان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را مي شکست آنجا اگر عباس بود

 

 "سید امیرحسین میرحسینی"


 


 

نوشته شده توسط محدثه در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 3:9 موضوع | لینک ثابت


در می زنند فکر کنم

در می زنند فکر کنم مادر آمده

از کوچه ها بنفشه ترین مادر آمده

 

 او رفته بود حق خودش را بیاورد

 دیگر زمان خونجگری ها سر آمده

 

وقتی رسید اول مسجد صدا زدند

 بیرون روید دختر پیغمبر آمده

 

 سوگند بر بلاغت پیغمبرانه اش

 با خطبه هاش از پس آنها بر آمده

 

 سوگند بر دلایل پشت دلایلش

 در پیش او مدینه به زانو در آمده

 

 مردم حریف تیغ کلامش نمی شوند

 انگار حیدر است که در خیبر آمده

 

 ***

وقتی که رفت از قدمش یاس می چکید

 یعنی چه دیده است که نیلوفر آمده ؟

 

 گنجینه های عرش الهی برای اوست

 هرچند گوشواره اش از جا در آمده

 

 در کنج خانه بستری آماده می کنم

 در می زنند فکر کنم مادر آمده

 

علی اکبر لطیفیان


 

نوشته شده توسط محدثه در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:34 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse